مهراد جون مهراد جون ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات مامانی و مهراد

تولد باباجون

بابا امیر تولدت مبارک. دوستت دارم باباجون امروز 14آذز 93 است و مامان مهراد کوچولو بعد از 1ماه بالاخره برای مهراد مطلب میذاره. عزیزدلم حسابی نفس شده و شیرین شده با کارایی که میکنه و شیرین زبونیاش  دل مامانو حسابی میبره و خدارو به خاطر داشتنش شکر میکنم. انقدر دیر میام نمیدونم از کجا شروع کنم ولی دو تا از کاراتو میگم : یه روز بغلت کردم شیشه شیر بذارم  چون من همیشه بغل کردنی و شیر دادنی پیش پیش میگم تا بخوابی و شیرتو بخوری وقتی شیشه رو گذاشتم تو دهنت یکم شیر خوردی بعدش با  خواب آلودگی گفتی پیش پیش یعنی برات پیش پیش بخونم. خیلی شیرین بود. یه بارم رفتم حموم یکسره منو صدا میکردی مامان مامان درو باز کردم  میگم چیه پاتو م...
15 آبان 1393

عید غدیر خم مبارک

امروز دوشنبه 21مهرماه 93 روز عید غدیره. الان آقا پسرم خوابیده. مهراد نازم 20 امین ماه زندگیشو سپری میکنه با هم بازی میکنیم و از داشتنت خوشحالم و شکر گزار. علاقه زیادی به پازل داری و خوب یاد میگیری. هفته پیش خاله مهدیه برات از قم حلقه هوش سوغاتی آورده بود که دو سه روزه یادگرفتی و با تمرکز همشونو درست سرجاش می اندازی. یه موقع به حلقه رو اشتباه می اندازی به من نگاه میکنی و میگی نه و بر میداری و حلقه درستو میندازی سرجاش بعدش که همشو انداختی صدا می کنی مه مه(مهدیه)، ای ای(دایی) و ... که نگاه کنید خودم چیدم همشونو. الهی فدات شم که دوست داری تشویق بشی توپ بازی و بادکنک بازی خیلی دوست داری و خونه آقا جون که هستیم دست آقاجونو میگیری میبری...
21 مهر 1393

باغ انگور پدر جون

مهراد عزیزم سلام.نفس مامان تو همه زندگی من و بابا هستی خیلی خیلی از خدا ممنونم به خاطر پسرگلی که به ما عطا کرده و خیلی شکرگذار این نعمت بزرگم. الان که دارم برات مینویسم مطب دکتر هستم و شمارو خونه پدر جون و عزیز گذاشتم. امیدوارم فعلا خواب باشی چون قبل از اومدنم خوابوندمت و اومدم دکتر. اینجا که هستم یه پسر کوچولو به همراه مامانش هست که منو یاد تو انداخت و حسابی دلم برات تنگ شدش حالا خوبه همیشه پیش هم هستیم اگه سرکار میرفتم چی میکشیدم از دوری تو جیگر مامان. خیلی خیلی شیرین شدی و خدا روشکر اذیتت کمتر شده ولی به مامان وابسته هستی که انشاله کم کم با بزرگترشدنت این وابستگیتم کمتر شه چون مامان نمیتونه به کارای خونه برسه نازنین پسرم. ...
1 مهر 1393

واکسن 18ماهگی

مهراد جان هجدهمین ماهگردت مبارک پسرم، شیرینم 18 ماهه شد امروز سه شنبه 4شهریوره. صبح با بابا امیر رفتیم درمانگاه. اولش که آقا مهرادو گذاشتیم رو ترازو مهراد نق نق کرد میخواست بیاد بغل مامان و بابا بعدش گذاشتیم زمین کنار متر تا قدشو اندازه بگیره و دور سرشو اندازه بگیره یه گریه کوچولو ولی موقعی که خوابوندیم رو تخت پسرم خیلی گریه کرد الهی فدات دیگه تموم شد انشاله موند موقع مدرسه رفتن آخرین واکسن خلاصه اومدیم خونه قطره دادم الانم ساعت 3 داری با مامان جون بازی میکنی ولی فکر کنم بخوابی بیدار شی دردش شروع میشه خدا کنه اذیت نشی عزیزدلم. پسرگلم حرفهایی که میگی بیشتر شده و خیلی شیرین صحبت میکنی طوری که فقط اولش مامان متوجه میشه. پسته...
2 شهريور 1393

تابستان 93

گل پسر مامان سلام. امروز یک شنبه 26مرداد 93. مهراد شیطون خوابه و خونه آرومه آروم. فسقلی انقدر که دیر به دیر میام برات مطلب میذارم وقتی میخوام شروع کنم نمیدونم از کجا و چی بنویسم از بس که پسر شیطونی هستی و نمیذاری برات پست بذارم. مهراد کوچولو یکم تغییر کردی از لحاظ اخلاق و ... انگاری لجباز شدی یه کاری رو بهت میگیم نکم سریع همون کارو انجام می دی برای من و بابایی خیلی عجیبه که این قدر عوض شدی ولی میرم تو اینترنت و در مورد بچه یک و نیم ساله مطلب میخونم تا ویژگی های بچه به این سن و بدونم و راحت تر کنار بیام و بتونم درست تربیت کنم. البته بگما این که میگن بچه وقتی به دنیا میاد تربیت شدس راسته چون بچه همه چی رو از پدر و مادر و اطرافیان یاد میگی...
26 مرداد 1393

خداحافظ پستونک

سلام به اقا مهراد گل.عزیز دلم  امروز دومین روز ماه رمضان بود و من و تو خونه مامان جون هستیم باباامیرم سرکار. مامان جون شمارو برده پارک تا یکم هوا بخوری و بازی کنی من و خاله ها هم خونه هستیم. خداروشکر بر خلاف عادت همیشگیت که عصرها لباستو میاوردی و میخواستی بریم بیرو ن این کارو نکردی یعنی مامانو تو ماه رمضون درک کردی و هوامو داشتی عزیزم، ولی این دو روز  شبا مامان جون شمارو برده پارک دستش درد نکنه تو ماه رمضان کمکم میکنه مثل همیشه. دو هفته پیش 19خرداد ۹۳ اقامهراد مریض شد و همین مریضی باعث شد به پستونک بیشتر عادت کنی انگاری فهمیده بودی که چیکار کنی تا مامان بهت پستونک بده اخه قبلا فقط موقع خواب میخوردی ولی بعد مریضیت دو...
9 تير 1393