مهراد جون مهراد جون ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات مامانی و مهراد

واکسن یک سالگی

پسرنازم امروز با مامان جون و دایی رضا رفتیم درمانگاه برای قد و وزن و واکسن یک سالگیت. این روزا به خاطر دندون در آوردنت شبا خواب راحتی نداری دیشب هم دیر خوابیدی ساعت 2 خوابیدی ساعت 6بیدار شدی شیر خوردی دیگه خوب نخوابیدی همش تو خواب تکون میخوردی و نق نق میکردی تا ساعت 8:30 خوابیدی و ساعت 9:30 باباامیر زنگ زد و بیدارم کرد گفت واکسن مهراد دیر نشه منم شمارو تو خواب لباساتو پوشوندم انقدر خوابت میومد که اصلا بیدار نشدی رفتیم بهداشت مسئول بهداشت گفت بذارمت رو ترازو بیدارت کردم  چشاتو باز کردی یکم نگاه کردی آروم باهات حرف میزدم گذاشتم رو ترازو و .... خدارو شکر قد و وزن و دور سرت خوب بود خیلی خوشحالم که رشدت مطلوبه. موقع که واکسن میزد گریه کرد...
18 اسفند 1392

جشن تولد یک سالگی

  پسرگلم مهراد جون تولدت مبارک عزیزم انشالله همیشه شاد و سالم باشی نمیگم این یک سال زود گذشت چون پر از شیرینی و سختی بود شیرینیاش به خاطر بزرگ شدنت، خندیدنت، راه رفتنت و .... سختیاش به خاطر مریض شدنت، شب بیدارها، دلدرد اول به دنیا اومدنت و ..... من و باباامیر این سالی که گذشت رو خیلی متفاوت تر از سالهای دیگه گذروندیم تو زندگی مارو شیرین کردی عزیزم البته بعضی وقتا هم سر شما بحثمون میشه مثلا بابایی میگه لباس مهرادو زیاد کن یا خوابش میاد و ..... یکم هم از خصوصیات اخلاقی آقا مهراد بگم اصلا دوست نداری چیزی مرتب باشه هرچیزی رو که مرتب و منظم سرجاش باشه با دستت پخشش میکنی. خوابت تقریبا منظم شده شب ساعت 12 یا 1 میخوابی چند بارم بیدار م...
18 اسفند 1392

مروارید پنجم

مهراد گلم بعد از یک ماه و نیم از جوونه زدن چهارمین دندونت، پنجمین مروارید خوشگلت خودشو نشون داد دیگه گفتن نداره که این مرواریدت هم مثل بقیه اذیتت کرد تا سرجاش بشینه دندون بالا سمت چپ، ولی راحت شدی گل پسر مامان هرچند که این روزا هم همش گوشتو و پشت سرتو محکم می خارونی و دندونای دیگت اذیت میکنن 3 روز پیش یه کوچولو سرما خوردی با باباامیر بردیم دکتر خداروشکر سرماخوردگیت ویروسی نبود. دکترگوشاتم معاینه کرد عفونت نداشت. آخه بعضی موقع  وقتی گوشتو میخارونی ما فکر میکنیم گوشات درد میکنن. خلاصه این روزا یه آدم پرانرژی میخوای که دستشو بگیری و هرجا می خوای ببریش و با تو بازی کنه. صبح که بیدار میشی دست منو میگیری با خودت میبری اتاقت تا شب باید د...
18 اسفند 1392

ساختن وبلاگ برای مهراد

مهراد پسر گلم روز 2 اسفند 91 چهارشنبه ساعت 16:50 بدنیا اومدی با موهای بور و وزن 2 کیلو و 850 گرم قدتم 49 سانتی متر بود خیلی خوشحال بودم  پسرم تو هدیه خدا به من و بابات بودی هر روز بخاطرت خدارو شکر میکنم.ده روز اول که به دنیا اومدی خونه آقا جون بودیم. اولین روزا که گریه می کردی منم گریه می کردم آخه دلم می سوخت کباب میشدم همین جور اشکام می رفت خیلی برام عزیزی، عشق منی، نفس من.باباجونم خیلی دوستت داره بابایی هم وقتی تو گریه می کنی ناراحت میشه بغلت می کنه.بعد از ١٥ روز رفتیم خونه خودمون.نزدیک سال جدید بود مهرادم  ما با تو سال نو متفاوتی رو تجربه کردیم شبا با باباجون بیدار بودیم و صبح می خوابیدیم.عیدم از ترس اینکه سرما نخ...
18 اسفند 1392

نیمه شعبان

مهراد جان امروز نیمه شعبان تولد امام زمانه دیروز با مامان جون رفتیم درمانگاه واکسن 4ماهگی تو زدن اولش یه کوچولو گریه کردی بعدش خوابیدی عصری با باباجون رفتیم خونه آقاجون شبش تولد رضادایی بود. شب ساعت 11 یکم تب داشتی مامان جون دست و پاتو شست تبت پایین اومد ولی من نگران بودم با باباجون و مهدیه خاله رفتیم بیمارستان دکتر دمای بدنتو گرفت 37بود گفت نی نی ناز من تب نداره ولی تا صبح مواظب باشید. مامان جون تا ساعت 5 مواظب مهراد نی نی بود خداروشکر تبت بالا نرفت الان از خواب بیدار شدی مهدیه خاله جون یه عکس انداخت که من می ذارم تو وبلاگت عشق من خیلی دوستت دارم خدا حفظت کنه   ...
18 اسفند 1392

اولین جی جی های نی نی

پسرم  یه روز مونده به عید رفتم برات لباس عید خریدم. مامان جون برات لباس خریده بود ولی به تنت بزرگ بودن عزیزم رو سپردم به باباجون و رفتم این لباس رو  از فروشگاه قندعسل خریدم. شب اول عید که رفتیم خونه پدر جون، عمه فریبا اومد مهراد جونو دید گفت جیگرطلارو رنگین کمون کردید که.        عزیزم برای تابستونم با مهدیه خاله رفتیم این لباس خوشگلو خریدیم رنگشو باباجون دوست داشت قرمز باشه منم ی بلوز خوشگل قرمز رنگ برات گرفتم رنگ قرمز بهت خیلی میاد نفسم.   ...
18 اسفند 1392