مهراد جون مهراد جون ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات مامانی و مهراد

عروسی پسرعموی بابا

عزیزم امروز سه شنبه ۲۰ خرداد است کم کم شانزده ماهگی مهرادم داره تموم میشه و ۲ ماه دیگه به نیمه سال دوم زندگیت میرسیم روز به روز برام شیرین تر و نفستر میشی البته شیطونتر و شلوغ کاریات بیشتر جمعه هم نیمه شعبانه این عیدو به همه عاشقان امام زمان تبریک میگم. صبح که لب تابو روشن کردم میخواستم برات مطلب بذارم نذاشتی حالا خوبه لب تابو زمین نمیذارم چون با دستات میکوبی روش گذاشته بودم رو اپن اشپزخونه سرپا داشتم باهاش کار میکردم ولی سیمشو میکشیدی یا میخواستی بیای بغلم و...  دیدم با این اوضاع نمیشه برات چیزی بنویسم خاموشش کردم و نشستم زمین بعدش مهراد  احساساتشو نشون داد یعنی اومدی پیشم و سرتو چسبوندی به مامان و با اون لبای ن...
20 خرداد 1393

عید مبعث و دهمین مروارید

سلام مهراد عزیز. امروز ۵خرداد ۹۳ بود از همون اول که بیدار شدی گل پسر مامان شیطونیاتو شروع کردی. داشتم برات فرنی اماده میکردم طبق معمول همیشه در بالکنو باز کردم تا تو یکم هوا بخوری و حال و هوات عوض شه غذاتو دادم و ... تا اینکه بابا امیرساعت ۳:۳۰ از سرکار اومد و براش هندونه اوردم تو هم با باباجون هندونه خوردی خیلی هندونه دوست داری خلاصه بابا خوابید منم اومدم شمارو بخوابونم ولی امروز تو خواب میان روزت خیلی اذیت کردی اخرش ساعت ۵ خوابیدی ولی یه ساعت ببشتر نخوابیدی مهراد که خوابید لباسایی که رو چوب رخت تو بالکن بودو جمع کردم داشتم تا میکردم دیدم یه بلوز شورت که تازه برات خریده بودم بلوزش نیست تازه اون موقع فهمیدم که اقا مهراد فسقل بلوزشو از...
7 خرداد 1393

روزپدر و مروارید نهم

مهـــــراد نازنینم، پسر گلم سلام خیلی وقته میخوام برات مطلب بذارم و خاطرات 15ماهگیتو برات بنویسم ولی ماشاله انقدر شلوغ کار شدی و شیطونی میکنی که وقت نمیکنم عزیزدلم خیلی خیلی شیرین شدی و خدارو به خاطر نعمت بزرگی چون تو شکرگذارم. یه دقیقه زمین نمیشینی همش دوست داری بازی کنی خونمون که هستی ول کن مامان و بابا نیستی خونه مامان جونم که میریم دست لیلا خاله و مهدیه خاله همش میگیری و به حیاط میبری عشق بیرون رفتنو هوای ازاد.جدیدا هم یاد گرفتی جاهای بلند بری و بیا پایین مثلا پشتی یا بالشو میندازی و میری روش یکم راه میری بعدش میای پایین یا میری رو مبل خودتو میندازی پایین یک شنبه که بازی میکردی پایین مبل پتو انداختم تا خیالم راحت بشه که ج...
1 خرداد 1393

دست کوچولوی مهراد

عزیزدلم سلام امروز 7اردیبهشت 93 است الان که دارم برای آقا مهراد مطلب میذارم پسرم با باباامیر رفته خونه عموعباس مهمونی. منم داشتم عکسای قدیمو نگاه میکردم که این عکس توجهمو به خودش جلب کرد الهی مامان فدای دستهای کوچیکت بشه نفسم خیلی دوستت دارم برای شادی تو هر کاری میکنم تا خوشحال باشی و شاد زندگی کنی امیدوارم همیشه و همه جا و همه حال موفق و سربلند باشی عشق من، امیدزندگی من و بابایی دوستت داریم فراوووووووووووووووووون   مهراد قربون دستات بشه مامان ...
11 ارديبهشت 1393

مروارید هشتم

هشتمین مروارید مهراد جوونه زده جمعه 5اردیبهشت با آقامهراد بازی میکردم به دندونات نگاه کردم دیدم دندون پایین سمت راست دراومده دقیقا با فاصله یک ماه از هفتمین دندونت. پنج شنبه با بابا امیر توپ بازی میکردی که توپت پنچر شد جمعه که بردم پارک یکم تاب بازی کردی 15بار هم سرسره سوار شدی حسابی حال میکردی بعدش که از تاب و سرسره بازی خسته شدی رفتی سراغ توپهای بچه های پارک که فوتبال بازی میکردن بغلت کردم رفتیم خونه کالسکه سوارت کردم با هم رفتیم برات یه توپ و یه حباب ساز خریدم تا شب با حباب ساز مشغول بودی عزیزم   ...
7 ارديبهشت 1393

جامهرادی

پسرم چند روز پیش کابینت های آشپزخونه رو عوض کردیم که مهرادو گذاشتیم تو کابینت گفتیم اینم جای مهرادی، اولش گریه کردی و بعدا عاشق این شدی که بری تو کابینت یا میز تلویزیون و کمد که چند تا عکس گرفتم برات یادگاری میذارم.   مامان حوصله ندارم منو بیار بیرون    دوست دارم ایتجا بازی کنم       فدای خندت بشه مامان         نمیشه منم اسباب بازی باشم؟ ...
31 فروردين 1393