مهراد جون مهراد جون ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

خاطرات مامانی و مهراد

مهراد در گردش

سلام به مهراد نازم امروز شنبه 30 فروردینه مهراد نازم خوابیده پنج شنبه ساعت7 با عمه فریبا اینا رفتیم روستای پدرجون ساعت 8رسیدیم پدرجون و عزیزخیلی خوشحال شدن از دیدن مهراد کوچولو و بوس بارونت کردن. شب طبق معمول مهراد دیر خوابید یعنی باباامیر برد بیرون هوای خنک خورد تا اینکه خوابیدی صبح ساعت 8بیدارشدی با باباجون و عزیز و عمه فریبا رفتی گردش حسابی حال کردی و بهت خوش گذشت       خلاصه کل روز جمعه رو آقا مهراد در گردش بود صبح با باباامیر و عمه و عزیز رفتی  بعدش با مامان و پویان و آرمین و پدر جون، همگی با گل پسرم بیرون خوش گذشت مهرادم تا میتونست لباساشو کثیف میکرد چندبار لباساتو عوض کردم فدات شم شب ساعت 8...
31 فروردين 1393

عزیزدل مامان دوستت دارم

مهرادم  پسرم کم کم داریم به پانردهمین ماه زندگیت نزدیک میشیم عمرمون مانند باد سریع میگذره فقط باید ازش خوب استفاده کنیم تا بعدا پشیمون نشیم. انشالله همیشه شاد وسالم زندگی کنی عزیردلم. اما خاطرات و شیرینی اقامهراد در چهارده ماهگی: مهرادم توپ بازی و ماشین بازی دوست داره، حرفارو کامل میفهمی و وقتی به مهرادم حرفی میگیم گوش میده جای وسیله هارو میدونی میگم مهراد بریم نماز بخونیم میری اتاق خواب کشویی که جانماز داره رو باز میکنی و جانماز میاری  ولی اصلا تنها بازی نمیکنی همش دوست داری مامانی کنارت باشه و یسره دست منو میگیری و میچرخی مامانی  اخرشب واقعاخسته میشه و کم میاره دستمو میکشی که باهات بیام ولی مامان نمیاد باز دلم نمیاد &n...
29 فروردين 1393

خاطره یه روز بهاری

روز پنج شنبه 27فرودین 93 است مهراد جون شب ساعت ۲:۳۰ خوابیدی ساعت ۷بیدارشدی شیرخوردی دیگه نخوابیدی این ور اون ور، این اتاق و اون اتاق تا اینکه ساعت ۹ صبح خوابیدی یکی دوبارم بیدارشدی گریه کردی آخه دندونای نیشت دارن درمیان و اذیتت میکنن خلاصه ساعت ۲بیدارشدی و غذاتو دادم و ... ساعت ۵ با مهراد کوچولو رفتیم پارک حسابی با مهراد توپ بازی کردیم و تاب بازی کردی و از سرسره سر میخوردی و حال میکردی مامانو خسته کردی آخه خودت از پله ها که بالا نمیرفتی من باید بغلت میکردم میذاشتم بالا تا سر میخوردی کلی گشتی و خسته شدی ساعت ۶:۳۰ که اومدیم خونه اصلا حوصله نداشتی سوپتو گرم کردم نخوردی و خوابو به غذا ترجیح دادی ساعت ۸:۱۰ مهراد ناز بیدارشد بعد از اونم همش منو ...
29 فروردين 1393

مروارید آرام

  مهراد گلم پسر نازم سلام دو روز پیش نهار خونه عمه فریبا مهمون بودیم باباامیر  داشت لوستر عمه فریبارو تعمیر میکرد منم داشتم برای آقا پسرم شعر میخوندم با گل پسرم بازی میکردم دندوناتو نگاه میکردم که یه دفعه دیدم دندون پایین سمت چپ زده بیرون فکرکنم 3روزی بوده دراومده بود که من دیدم انقدر خوشحال شدم با صدای بلند سه چهار بار باباامیرو صدا کردم بابایی گفت چی شده گفتم یه دندونه مهراد دراومده خلاصه خیلی خوشحال شدم چون مهرادم از اذیت یه دندونش راحت میشه عزیزدلم دوستت دارم فراووووون ...
9 فروردين 1393

سال تحویل

پسرگلم سلام عزیزم دومین بهار زندگیت مبارک انشالله صدمین بهار زندگیت باشه. مهراد نازم پسرم امروز سومین روز فروردینه و من خاطره این چندروزو برات یادگاری مینویسم. پنج شنبه ساعت هشت و بیست دقیقه شب تحویل سال  1393 بود برای اولین بار سال تحویل خونه آقاجون بودیم و کنار مامان جون و خاله مهدیه و خاله لیلا و دایی رضا. پارسال سال تحویل مهراد 28روزه ما گریه میکرد و امسال موقع سال تحویل بازی میکردی انشالله که همه سال بازی و شادی کنی. بعد از تحویل سال و روبوسی و تبریک سال جدید اولین عیدیتو که یه جفت کفش بود از مهدیه خاله گرفتی و دومین عیدی سال جدیدو از آقاجون گرفتی.بعدش شام خوردیم و ساعت 10شب به خونه پدر جون رفتیم و اونجا هم همه تحویلت می...
3 فروردين 1393

عکسهای جامونده

علاقه مهراد کوچولو به جاروبرقی   خب چی کنم برام جالبه اولا ازش میترسیدم الان بلندت میکنم جاروبرقی فسقلی اینم از این کاری نداشت   اینم روزایی که دندونات اذیت میکنن و بابایی رو تاب میخوابونه خواب رو تاب باحاله هم تاب میخوری هم میخوابی خوابم عمیق شده مامانی منو بذار توجام خوب بخوابی عزیزم مهراد پرواز می کند چکش بازی خوبه خسته نباشی آقامهراد الهی فدای چشمای نازت بشه مامان مامان نگو خجالت میکشم عکسهای که باباامیر بعد از حموم ازت گرفته: بابا این جوری خوبه باب...
28 اسفند 1392

چهارشنبه سوری 92

سلام به گل پسرم مهراد جون. عزیزم آخرین روزای سال 92 رو می گذرانیم. سالی که پسرم یه ساله شد و روزهای پایانی سال 92 برای مهراد، روزهای اول سال دوم زندگیشه. دیگه آقا مهراد تو این روزها درست راه افتاده و قشنگ راه میره خداروشکر البته بعضی موقع هم زمین میخوری و گریه میکنی نفسم دندون ششم هم به دندونای دیگرت اضافه شد و یه ده روزی مهراد و مامان و بابا راحت شده بودیم که از دو شب پیش شب زنده داری برای دندون هفتمت شروع شده آب دهنت زیاد شده و کلافه هستی و همش دوست داری قدم بزنی البته دوتایی نه تنهایی دستمو میگیری و این اتاق و اون اتاق میچرخونی انشالله این دندونم زیاد اذیت نکنه و زود چشم مارو روشن کنه. مهراد جان حرف زیاد  دارم برای نوشتن ولی ...
28 اسفند 1392