مهراد جون مهراد جون ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

خاطرات مامانی و مهراد

زیارت امام رضا[ع]

سلام مهراد جان عزیز دل عمه امروز عمه با آرمین جون و پویان جون و عمو علی می خوایم بریم مشهد زیارت امام رضا (ع) ، ان شااله خدا قسمت شما عزیر هم کنه که با بابا امیرجون و مامان مریم جون برید زیارت چون بابا امیرمیگه میخواد اولین بار موهات رو مشهد کوتاه کنه وقتی قیافت رو بدون مو تصور میکنم خندم می گیره باید خوشگل بشی.امروز آرمین جون و پویان جون از راه مدرسه میان خونه شما قراره مامان مریم جون براشون ماکارانی درست کنه ((  چون مامانی شما ماکارانی رو خیلی خوشمزه درست می کنه )) از شما خداحافظی کنند عمه جون بعد از سرکار میاد تا خوشگل ترین و بامزه ترین و شیرین ترین برادر زاده دنیا را ببینه از آلان فکر میکنم که چون روز نمیبنمت دلم تنگ ...
18 اسفند 1392

عکس یادگاری سال 1364

مهراد جون این عکس بابایی امیره که تو سن 2 سالگی برای اولین بار به همراه خانواده تو مشهد انداختم الان که این عکس رو نگاه می کنم می بینم که شما جیگر بابا کپی برابر عکس بابا هستی !!! منم که اونجا گرسنه بودم که به گفته عزیز جون دارم ساندویچ گوشت میخورم . عمه فریبا هم که تریپ زده عمه فرزانه هم که یک سالشه و بغل پدر جون نشسته عمو عباس هم که از همه ما بزرگتره تو عکس خجالتی افتاده . یاد اون روزا بخیر که روزگار قشنگی بود !!!   ...
18 اسفند 1392

11 ماهگی پسرگلم

مهرادم الان چند هفته ای هست دندونات اذیتت می کنن و بعضی شبا با گریه بیدار میشی نمونش دیشب بود که ساعت 1:30 خوابیدی منم تا اومدم بخوابم ساعت 2:10 با گریه بیدار شدی اولش فکر کردم گرسنه هستی ولی شیر نخوردی گذاشتم رو پاهام برات لالایی خوندم بازم گریه می کردی چشمای نازت بسته بودن یعنی خوابت می اومد خلاصه باباجون بلند شد شمارو بغل کرد و چرخوند تا خوابیدی. انشالله دندونات زود در بیان و عزیزمو اذیت نکنن. بابایی خیلی خیلی رو شما حساسه و رو لباست رو خوردنت و ... اگه لباست یه کوچولو خیس باشه باید عوض کنم اگه غذا نخوری نگران و ناراحت می شه بخواهیم بریم بیرون خیلی به شما لباس می پوشونه از بس که دوستت داریم و دوست نداریم مهراد جون سرما بخوره. ...
18 اسفند 1392

دلتنگی عمه فریبا

سلام عزیز دل عمه الان که دارم این مطلب را برات می نویسم سر کار هستم چند روز است که ندیدمت و دلم به اندازه تمام دینا برات تنگ شده چند دقیقه پیش آرمین جون زنگ زده بود و می گفت که مامان قرار بود ما امروز از مدرسه به خونه مریم جون بریم و مهراد را ببینم ولی یادمون رفت می شه از سرکار اومدی بریم خونشون آرمین جون و پویان جون تورو خیلی خیلی دوست دارن گاهی پویان جون یک کوچولو به شما حس......میکنه که میبینه همه تحویلت می گیرن چون قبل از شما گل سرسبد خونه پدرجون ایشون بودن . شاید امروز بیام و شما را ببینم .فقط میگم خیلی دوستت داریم و می بوسیمت .   ...
18 اسفند 1392

بازی با دوستم

خوشگل خاله اینم عکسایی از بازیت با آراد کوچولو یکم با هم بازی میکردین و یکم سر اسباب بازی دعواتون میشد . یکبار هم از آراد ترسیدی و عقب نشینی کردی بغل مامان جون    و ی دفعه هم تند تند چهاردست و پا رفتی سمت آراد که ترسید و پرید بغل مامانیش خلاصه جالب بود   باب اسفنجی: له شدم از دست شما دو تااااااا   به به چقدر خوشمزززس آراد جون بفرما پرتقال     هیس داریم فکر میکنیم ...
18 اسفند 1392

روزای تنهایی بابایی

سلام به پسر گلم آقا مهراد الان که بابایی داره برات مطلب می نویسه شما به همراه مامان مریم خونه آقاجون هستید و منم خونه موندم و دارم درس می خونم آخه امتحان دارم و سر کار هم کلی وقتم رو میگیره وقت زیادی ندارم برا همین هم مامانی شما رو که ماشاا.. آتیش پاره شدی رو  می بره اونجا تا من بتونم درس بخونم ان شاا... امتحانات که تموم شد بابایی براتون جبران می کنه از خدا میخوام هر جا که هستید شاد و سر بلند باشید . ...
18 اسفند 1392

بدون عنوان

سلام به آقا مهراد ختم پسرای خوشگل دنیا امروز عمه فرزانه با دوتا دخترای خوشگلش می خوان بیان تا شما را ببینن چون دلشون برای شما خیلی تنگ شده عمه فرزان چون تهران زندگی می کنه شما را کمتر از من می بینه و هروقت قزوین بیاد حتما باید شما زیارت کنه شاید ماهم با آرمین جون و پویان جون اومدیم . داشتم وبلاگ را نگاه می کردم دیدم بابایی امیر یه عکس خیلی خوشگل از قدیما گذشته که با عزیز جون و پدرجون مشهد انداخته بودیم خیلی دلم گرفت که دیدیم این همه برزگ شدیم و الان همه بچه های توی اون عکس دارن بچه های خودشان را بزرگ می کنن و به مشهد می برن . مهراد جون عمر خیلی زود می گذره سعی کن از همه لحظه های زندگی کنار بابا جون و مامان جونت لذت ببری چون توی یه چش...
18 اسفند 1392

سه چرخه مهرادی

سلام عززززززیز خاله مااشالا خیلی ناز و شیطون شدی دیشب مریم مامانی و دایی رضا سه چرختو اوردن خیلی خوشت اومد کلی ذوق می کردی تا شب سوارش شدی اصلا دوس نداشتی بیای پایین وقتی سه چرخه رو نگه میداشتیم ها ها میکردی به ما میفهموندی که راه ببریمش تا ساعت یک شب که خیلی خوابت میومد بازم روش سوار بودی و همون جا خوابت برد اومدم بلندت کنم بذار سر جات دستگیره ها رو سفت گرفته بودی من و مامان مریم کلی خندیدیم به این صحنه اینم عکسایی که دیشب ازت گرفتم لیلا خاله هم برا خندوندنت تمام تلاششو کرد که جا داره بهش خسته نباشید بگیم چون کلی انرژی گذاشت   ببینید چه خوشگل تک چرخ زدم بگید ماااشااااالا ا راستی این ...
18 اسفند 1392