مهراد جون مهراد جون ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

خاطرات مامانی و مهراد

اولین جی جی های نی نی

پسرم  یه روز مونده به عید رفتم برات لباس عید خریدم. مامان جون برات لباس خریده بود ولی به تنت بزرگ بودن عزیزم رو سپردم به باباجون و رفتم این لباس رو  از فروشگاه قندعسل خریدم. شب اول عید که رفتیم خونه پدر جون، عمه فریبا اومد مهراد جونو دید گفت جیگرطلارو رنگین کمون کردید که.        عزیزم برای تابستونم با مهدیه خاله رفتیم این لباس خوشگلو خریدیم رنگشو باباجون دوست داشت قرمز باشه منم ی بلوز خوشگل قرمز رنگ برات گرفتم رنگ قرمز بهت خیلی میاد نفسم.   ...
18 اسفند 1392

شعری زیبا برای نفسم

مهراد آخرای ماه رمضونه یعنی سه روز دیگه مونده تا عید فطر. بخاطر ماه رمضون خوابت بهم ریخته و شبا تا دیر وقت بیداری بجاش صبا تا سه ظهر میخوابی!  شبا دلت فقط بازی میخواد و دوست داری فقط بگردی ماشالا ناز شدی شیطون شدی تو مهمونیها سروصدا که زیاد میشه جیغ و داد میکنی این شعرو خیلی دوست دارم  امیدوارم که دوستان از خوندنش لذت ببرن و نفس خاله هم وقتی بزرگ شد بدونه خالش اهل شعر و شاعریه   سیب دزدی   حمید مصدق: تو به من خنديدي و نمي دانستي ... من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رف...
18 اسفند 1392

خنده ناز

چند تا عکس از مهراد گرفتم که میذارم امیدوارم مامان مریم و بابا امیر خوششون بیاد اولی وقتیه که مهراد از حموم اومده، خوشحاله و ناز خندیده عکس دوم وقتیه که عزیز خاله تو ماشین بغل مامان جونش نشسته و از سرعت بالای ماشین ترسیده، چشاشم گرد شده تو این لحظه ما فقط میخندیدیم و به دایی رضا میگفتیم آرومتر برو.     ...
18 اسفند 1392

جغجغه خوشمزه

عکس اول: این حرکتو عمه فریبا بهت یاد داده که پاهاتو میگیری این کارو خیلی دوست داری عکس بعدی زمانیه که شکموی کوچولوی ما میخواد جغجغشو بخوره تازه در حال خوردن نگرانه که چرا جغجغه نمیره تو دهنش!!   ...
18 اسفند 1392

تبریک عید فطر

نفس خاله همه فکر میکردیم پنجشنبه عیده ولی اینطور که بوش میاد جمعه عیده  یکم روزه گرفتن تو روزای گرم و طولانی تابستون سخت بود ولی خداروشکر که خدا توانشو داد و تونستیم روزه بگیریم عید فطر به همه آدم بزرگا پیشاپیش مبارک   ...
18 اسفند 1392

مهراد شیطون

سلام عزیزدلم.خیلی وقته می خوام برات بنویسم ولی پیش نیومده. هر موقع که می بینمت خداروشکر میکنم به خاطر فرشته ناز و مهربونی که به من و بابا داده خیلی دوستت داریم از خدا می خوام هرکی بچه می خواد خدا یه بچه سالم و صالح بهش بده. عزیزم الان وقتی می ریم خونه مامان جون و عزیز همش تو بغل خاله و دایی و عمو و عمه هستی الانم که بغل امید دایی هستی و نمی ذاری من برات بنویسم امید دایی میاره جلو و تو شیطونی می کنی.       ...
18 اسفند 1392

پایان 6 ماهگی پسرگلم مهراد

نانازم نفسم جیگرم عسلم عزیزدلم امروز با مامان جون و رضادایی رفتیم واکسن ٦ماهگیتو زدیم. خیلی پسرناز نازی شدی گذاشتیم رو ترازو گریه کردی برای قدت و دور سرت هم همین طور غریبی می کردی دیگه وقتی واکسن زد که  جیغت بلند شد من و مامان جونم باهات حرف میزدیم تا ساکت شی. الانم لیلا خاله جون داره باهات بازی میکنه خیلی مهرادجونو دوست داره یعنی همه دوستت دارن تو هم ماشاله شیرین شدی بلا شدی ناز می کنی بعضی وقتا خجالت می کشی ریز می خندی خیلی بامزه می شی  الهی مامان فدات شه خیلی برام عزیزی بازم مثل همیشه خداروشکر میکنم. عزیزم دیگه موند ٦ماه دیگه واکسن ١ سالگی انشاله بزنی. نانازم این عکستم عمو بهروز ازت گرفته و روش کار کرده اینجا ٣ ماه و ...
18 اسفند 1392