مهراد جون مهراد جون ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

خاطرات مامانی و مهراد

mehrad & arad

مهراادی جووونم دلم براات ی ذره شده  خیلی دووست دارم عزیزم ماشالا خیلی شیطون و بامزه شدی  از چیزایی که میترسی بهشون دست نمیزنی مگر اینکه تو بغل باشی بعد احساس امنیت میکنی  حتی به چایی هم میخوای دست بزنی!! دوست داری وسایلو با خودت اینور و اونور ببری، ماما و دَدَ میگی و  از پرت شدن به بالا خیلی خوشت میاد، وقتی چهاردست و پا راه میری از اینکه دنبالت کنیم خوشت میاد و باهیجان و تندتر  میری، هر خوراکی ای که ما میخوریم میخوای تو هم بخوری، تخمه آفتابگردون هم خیلی دوست داری، وقتی برات شعر میخونیم ساکت میشی و گوش میدی و با دستت رو  هر چی که کنارته میزنی، دس دسی میکنی(دست میزنی) خوشگل خاله این آقا پسر ...
18 اسفند 1392

بازی با دوستم

خوشگل خاله اینم عکسایی از بازیت با آراد کوچولو یکم با هم بازی میکردین و یکم سر اسباب بازی دعواتون میشد . یکبار هم از آراد ترسیدی و عقب نشینی کردی بغل مامان جون    و ی دفعه هم تند تند چهاردست و پا رفتی سمت آراد که ترسید و پرید بغل مامانیش خلاصه جالب بود   باب اسفنجی: له شدم از دست شما دو تااااااا   به به چقدر خوشمزززس آراد جون بفرما پرتقال     هیس داریم فکر میکنیم ...
18 اسفند 1392

سه چرخه مهرادی

سلام عززززززیز خاله مااشالا خیلی ناز و شیطون شدی دیشب مریم مامانی و دایی رضا سه چرختو اوردن خیلی خوشت اومد کلی ذوق می کردی تا شب سوارش شدی اصلا دوس نداشتی بیای پایین وقتی سه چرخه رو نگه میداشتیم ها ها میکردی به ما میفهموندی که راه ببریمش تا ساعت یک شب که خیلی خوابت میومد بازم روش سوار بودی و همون جا خوابت برد اومدم بلندت کنم بذار سر جات دستگیره ها رو سفت گرفته بودی من و مامان مریم کلی خندیدیم به این صحنه اینم عکسایی که دیشب ازت گرفتم لیلا خاله هم برا خندوندنت تمام تلاششو کرد که جا داره بهش خسته نباشید بگیم چون کلی انرژی گذاشت   ببینید چه خوشگل تک چرخ زدم بگید ماااشااااالا ا راستی این ...
18 اسفند 1392

مهراد نازم

خوشگل خاله از خدا میخوام همه کوچولوها همیشه سلامت و خوشحال باشن همه بچه ها معصومن و وقتی مریض میشن به معصومیتشون اضافه میشه اونوقته که دل آدم کباب میشه چند روزی حالت خوب نبود و کلا میل به غذا نداشتی و وقتی مامان مریم بزور یکم بهت غذا میداد بالا میوردی و...سریع هم لاغر شدی و مامانی گریه کرد که مامان جون دلداریش داد تا یکم آروم شد چون اصلا طاقت ناراحتی تورو نداره وقتی بردنت پیش دکتر حبیبی گفت که مسموم شدی بوسیله دست آلوده یا غذا که از اونجاییکه مهرادی ما هرچیزی که زمینه دست میزنه و میخوره (جاروبرقی کوچولو) تشخیص مامانی دست آلوده بود خودتم که کلا هیچ وقت نمیخوابیدی تو این چند روز دراز میکشیدی و حال و حوصله بازی کردن نداشتی ولی خداروش...
18 اسفند 1392